به سر بریده ایرج، پسر فریدون نگاه میکنم. چه معصومانه آرام گرفته و افق را مینگرد.

قطره ای خون از گردنش فرومیچکد، گویی لحظه ای پیش سر از تنش جدا کرده باشند.

- به چی فکر میکنی ایرج؟ به عاقبت جنگ با توران ؟؟

نگاهم میکند و تلخ میخندد. میگوید :

- " کدام ایران، کدام توران، اینها دیگه دمده شده"

- پس به چی فکر میکنی؟؟

- " به اینکه نتیجه بازی استقلال پیروزی چی شد، به اینکه چه مدل مویی بهم میاد، چطور مخ نسترن رو بزنم ؟، به اینکه رنگ مد امسال چیه؟، چه جوری به بابا بگم که ماشینمو عوض کنه، راستی ببینم تو آشنا نداری معافی سربازی رو بگیرم ؟؟

- چی میگی برادر، داری مسخره ام میکنی؟؟

باز نگاهم میکند و تلخ میخندد. عصبانی میشم و مشتی به گردنش میکوبم

خون روی آینه شکسته جاری میشود. دستم را از آینه بر میدارم و روبرو را مینگرم

ایرج را با سر بریده میبینم، قطره ای خون از گردنش فرومیچکد، گویی لحظه ای پیش سر از تنش جدا کرده باشند