خيال
سايه مردي را در پشت سرش احساس كرد . مرد در حالي كه يك كبريت در دست داشت و يكي آنها را بيرون مي آورد و نزديك اژدها مي كرد و اژدها آنها را آتش مي زد با لحني عجيب به آن اژدها مي گفت اين دختر لقمه تو نيست چند بار اين جمله را تكرار كرد. تا اينكه اژدها شروع به كوچك شدن كرد . كوچك و كوچكتر تا به اندازه سوسك رسيد . چند دقيقه اي گذشت . بچه گربه هنوز آن پايين بود و به فريادهايش ادامه ميداد . ديگه خبري از اژدها و آن مرد نبود . فقط يه سوسك كوچك بود كه سعي مي كرد خودشو از آب نجات دهد . مريم كه حسابي ترسيده بود از آنجا فرار كرد و به طرف اتاق دويد . حتي به صحبتهاي مادرش هم كه از او مي پرسيد مريم چي شده چرا ظرفها را نشستي ؟ چرا رنگت زرد شده است هم توجه نمي كرد ...
حالا اوايل بهار است و چند ماهي از اون اتفاق كه براي مريم افتاده بود مي گذرد . و مريم هم آن رافراموش كرده است . بهار در روستا حال و هواي ديگه اي دارد . درختان توي كوچه باغهاي روستا سرسبز شده است . همه جا بوي گل و علف هاي معطر به مشام ميخورد . روستايان همه شاد و خندانند و لباسهاي نو به تن كرده اند . مرد ها قبا و ته بري كه لباس محلي آن روستا هست را پوشيده اند . و زنها هم لباس خاص آن روستا كه لباسي بلند و برنگهاي ملايم و پر از طرح گل و بوته است را به تن كرده اند . مريم هم يك لباس به رنگ آبي آسماني كه با گل هاي صورتي تزيين شده است را پوشيده است و به خاطر بهار و عيد نوروز خوشحال است و يه كم از تنهايي بيرون آمده است . و العان با دوستانش مشغول بازي در كوچه پس كوچه هاي روستا است .
امسال در روستا يك اتفاق ديگه اي هم افتاده است و آن آوردن برق به روستا است . يك رشته سيم كه از شهر تا به روستا كشيده شده و سر دگر آن به ميدان اصلي روستا كه جاي بازي بچه ها و همان طور گردهمايي روستايان است ميرسد و يك لامپ مهتابي به جالامپهاي تخته اي به يك ديوار در زير يك درخت قديمي و بلند كوبيده شده است و نور آن ميدان را روشن كرده است . و در مقابل آن هم يه جوي عمومي شهر قرار دارد.
هنوز زمان زيادي از غروب خورشيد نگذشته است و به خاطر جديد بودن برق و مهتابي عده زيادي در ميدان جمع شده اند . بچه هاي روستا هم در زير درخت مشغول بازي هستند . پسرها به هفت سنگ و يا گوي بازي مشغولند ودختر ها هم به قايم موشك و خاله بازي . مريم هم با چند تن از از دوستانش مشغول تماشاي مهتابي بودند كه صداي زهرا نظر آنها را به خود جلب كرد .زهرا خواهر بزرگتر مريم بود و فقط يك سال و نيم از مريم بزرگتر بود .زهرا يه كم لاغر و نحيف بود و از نظر جثه زياد با مريم فرقي نداشت و همه تصور ميكردند كه با مريم دوقلو هستند . آنها اغلب با هم براي بازي به بيرون ميرفتند وهميشه يار وياور هم بودند زهرا ميگفت بچه ها بياييد اينجا را نگاه كنيد .... اينجا رو ميگم داخل جوي ! ببينيد چه قدر تصوير مهتابي داخل آب قشنگ است . مريم و دوستانش هم به طرف زهرا رفتند . مريم به داخل جوي نگاه كرد. داخل جوي يه چيز باريك و دراز و نوراني به چشم مي خورد . خوب كه نگاه كرد ديد دو عدد شاخ باريك و دراز در انتهاي سرش وجود دارد و آروم آروم با حركت آب بالا و پايين ميرود . كم كم آن موجود پهن و پهن تر شد . با هر بار نفس كشيدن به سطح آب مي آمد و با بازدمش به زير آب ميرفت . نفس اين موجود آنقدر عميق و سرد بود كه سرماي آن صورت مريم را مي سوزاند . ناگهان آن موجود تكان شديدي خورد و به هزاران قطعه ماهي كوچك تبديل شد. مريم چند قدم به عقب برگشت و فرياد زد نه, نه, نههههه, اين تصوير مهتابي نيست اين يه چيز ديگه هست و پا به فرار گذاشت . دوستانش هم با اين حركت ناگهاني مريم ترسيدند و فرار كردند.
مريم به خانه رفت و به داخل اتاق خواب رفت و خود را زير بتو پنهان كرد و به اتفاق هايي كه افتاده بود فكر مي كرد و در همين حال به خواب رفت . حدود نيمه هاي شب بود كه متوجه شد كسي او را صدا میزند . چشم هايش را باز كرد ديد مادرش هست و به او مي گود مريم بلند شو باهم بروم آب بياوريم . مريم به بي حوصلگي جواب داد الان !! مادرش گفت بله براي چاي صبح آب نداريم . مريم هم كه ديد مادرش ولش نميكند بلند شد . هر كدام يك سبو برداشتند و راه آب انبار را در پيش گرفتند. وقتي به آب انبار رسيدند مريم ديد كه مادرش همين طور به راه خود ادامه ميدهد انگار كه آب انبار را نديده است . بنابرين به مادرش گفت كجا مي روي آب انبار همين جاست . مادرش گفت ميدانم اما اب اينجا كثيف است و به آب انبار كنار قبرستان ميرويم
مريم هم كه روي حرف مادرش حرف نميزد به دنبالش به راه افتاد . تا به آب انبار قبرستان رسيدند . آب انبار قبرستان بزرگتر و عميق تر بود براي همين پله هاي زيادي مي خورد تا به ته آن و محل پر كردن آب بروند . در انتهاي آب انبار هم يه تونل كم ارتفايي در حدود نيم متر قرار داشت كه پسماندهاي آب و يا احيانا آب باران كه به محل پركردن آب مي ريخت را به اعماق زمين هدايت كند. مادرش به او اشاره كرد كه بروم پايين وخودش شروع كرد به پايين رفتن ازپله ها و مريم هم به دنبالش به را افتاد . وقتي به پايين پله ها رسيدند مادرش كمرش را خم كرد و به داخل تونل رفت و به مريم هم اشاره كرد ه به دنبال بياييد . مريم مردد بود و نميدانست بايد چه بكند و براي چه بايد به داخل تونل برود . براي همين از مادرش سوال كرد براي چه بايد داخل تونل برويم . مادرش به اوگفت: هيس, فقط بيا. مريم احساس كرد صداي مادرش عوض شده است و به صورت مادرش نگاه كرد . خوب كه دقت كرد ديد چين و چروك قرمز و كوچك و گودي دارد . با ابروهاي سياه و بلند و پرشت با لپهاي لاغر و استخاني كه بيشتر به اسكلت شباهت داشت و با چانه هايي لاغر و كشيده و شل افتاده خال خالي و دندانهاي به رنگ زرد و بلند و تيز با يك لبخند شرورانه و موهاي زرد و بلند و اندامي لاغر و خميده و يك گوژ پشت بزرگ . فورا دريافت كه كسي كه به دنبالش راه افتاده مادرش نيست .. بلكه انسان هم نيست . پيرزن همانطور با يك نگاه شرورانه اي به خيره شده بود و به او مي گفتد گفت كه به داخل تونل بيايد . دست و پاي مريم شروع به لرزيدن كرد و رنگش زرد شد زانو هايش طاقت نگاه داشتن وزن بدنش را نداشتند . چشمانش به سياهي رفت و همان جا بيهوش شد .
تق تق تق , كيه اين وقت صبح درميزنه ؟ من هستم آغا حسين بقال, آغا حسين بقال تنها بقال ده بود و مردي كوتاه قد و حدود پنجاه شصت ساله بود و همه اورا مي شناختند و به مهرباني و درستكاري در ده معروف بود . اوگفت من ديشب آبياري بودم و رفتم داخل آب انبار آب بخورم كه بچه شما را بيهوش روي پله ها يافتم . شما بايد قدري بيشتر مواظب او باشيد و شب كه به خانه نيامد به دنبالش مي گشتيد. پدر مريم به آغا حسين گفت اما اوديشب خانه بود و حتي زودتر از ماهم خوابيد من نميدانم چه موقع و كي بيرون رفته است . و مريم را گرفت و به داخل خانه برد . بعد رفت و طبيب ده را خبر كرد تا دخترش را مداوا كند . و بعد از يك ساعت به همراه طبيب به خانه آمد . اسم طبيب باباعلي بود . بابا علي قامتي بلند و كشيده داشت . نسبتا لاغر بود و موهاي كم پشت و سفيدي داشت و نشانه بارز آن كه مشهور بود سبيل بلند وكلفت وسفيد او بود . باباعلي بعد از معاينه مريم گفت كه حالش خوب است و به احتمال زياد از چيزي ترسيده است . وچند قلم از گياهان دارويي به پدر مريم داد و گفت با آنها جوشانده تهيه كرده و به مريم بدهند تا كمي بهتر شود.
از آن روز به بعد و پخش شدن خبر كارهاي مريم تو ده و اتفاقاتي كه برايش افتاده بود . مردم به گونه ديگري به او نگاه مي كردند . عده اي او را ديوانه مي خواندند . عده اي ديگر فكر مي كردنند مريم با اجنه در ارتباط است . و از چيزهايي خبر دارند كه آنها بي اطلاع اند . خلاصه هر كسي چيزي در مورد او مي گفت.
العان اواخر تابستان است . فصل كار و تلاش كشاورزان , درختان سيب و گلابي توي كوچه هاي روستا به بار نشسته اند . و روستا يه طراوت و جنب و جوش خاصي دارد . امروز مريم قرار هست به همراه مادرش به خانه يكي از اهالي روستا به نام بي بي سكينه بروند . بي بي سكينه همسر چوپان روستا هست و يك دختر دوساله دارد كه چند روز است مريض شده است و مريم و مادرش براي عيادت به ديدنش مي روند . وقتي مريم و مادرش به انجا رسيدند چند نفر ديگه هم از اهالي روستا آنجا بودند.مريم يه تكه نان خشك به دست داشت و ان را ميخورد. بچه بي بي سكينه كه اعظم نام داشت . با اندامي لاغر و رنگ و رو رفته با موهايي زرد و كم پشت در نزديكي مادرش نشسته بود و به دستانش را به طرف مريم دراز كرده بود انگار او هم از ناني كه مريم در حال خوردنش بود مي خواست. مريم از دادن نان به او امتناع كرد. اعظم هم دو دستانش را مشت كرده به هوا بلند مي كرد و به زمين مي كوبيد و اين جملات را زير لب زمزمه مي كرد . الهي بميري , الهي خدا عذابت را زياد كند , الهي خير نبيني . مريم از اين كار اعظم تعجب كرد و با خود گفت يك بچه دوساله اين چيزها را از كجا ياد گرفته است. و دوباره به بچه با دقت بيشتري نگاه كرد . و ديد لپهاي اعظم شل افتاده هست و بيشتر شباهت به صورت پيره زن ميدهد تا بچه كوچك . همين طور دوسه تا دندانهاي نيش جلو كه باريك و سايده شده به نظر مي رسيد و همين طور آن موهاي بلند زرد و كم پشت كه به خاطر موجهايي كه داشت به نظر ميرسيد سالهاي سال به هم بافته شده بودند و پيشاني پر چين و چروك . مريم مطمعن بود كه او يك پيره زن هست و بچه دوساله نيست. براي همين بلند فرياد زد اين بچه نيست يه يك پيره زن رو به مرگ جن ها است . جن ها او را بچه شما عوض كردند . با اين حرف را زد زنهاي ده كه براي عيادت آمده بودند از جا بلند شدند و زير لب بسم الله رحمن رحيم ميگفتند . و از خانه بي بي سكينه بيرون آمدنند . مادر مريم هم خجالت زده از بي بي سكينه خداحافظي كرد و يه نگاه سرزنش آميزي به مريم كرد و دست اورا گرفت و كشان كشان او را به خانه برد.
اين حرف مريم در ده پيچيد و هر كس در باره بچه بي بي سكينه و اين كه جن ها او را عوض كردند صحبت مي كردند . و ديگر كمتر كسي به عيادت اعظم ميرفت و كساني هم كه مي رفتند بيشتر براي كنجكاوي و ديدن پيره زن جني بود. اعظم هم هر روز لاغر تر و نحيف تر مي شد و بعد از دو ماه مرد. هيچ كس پي به بيماري او نبرد.
بعد از اين اتفاقات مريم هرروز يك چيز جديد ميديد . يه روز يه گلوله پشم كه به شكل گربه در مي آمد. روز ديگر حيوانات عجيب و غريب در خانه شان . يا اينكه توسط موجودي به نام ملك نعش كش به اين طرف وآن طرف كشيده مي شد و يا گربه اي كه يك چراغ موشي به دهان داشت و داخل چاه مي رفت و عروسي داشت و خيلي چيزهاي ديگر ...
پدر و مادرش هر روز اورا نزد يك دكتر يا طبيبي بردند ولي فايده نداشت . حتي او را نزد فالگير و رمال و دعا نويس هم بردند وبهتر كه نشد هيچ هر روز چيزهاي عجيب غريب تر مي ديد . تا اين كه به توصيه يكي از فاميل هايشان تصميم گرفتند به مسافرت بروند .به دليلي كه هنوز تو اون روستا خبري از ماشين نبود و مردم هم هواي مسافرت به روش سنتي تو سرشان بود. بنابرين اسب و قاطر و خر و شتر آماده كردند و به همراه چنديدين نفر از اعضاي ده يك كاروان تشكيل دادند تا هم گردشي كرده باشند و هم تجارتي. بعد از پيمودن ده پانزده روز مسافرت و پيمودن چند صد كيلومتر و عبور از چندين شهر و روستا به يه بيابان بي آب و علف رسيدند. بعد از طي مسافتي در همانجا چادر زدند تا استراحت كنند. بعد از چهار- پنج ساعت , كاروان آماده حركت شد . اما خبري از مريم نبود. آن منطقه جاي دشت بياباني و همواري بود و اگر كسي ان اطراف بود به خوبي مي شد او را ديد. اما انگار مريم آب شده بود و در زمين فرو رفته باشد اثري ازش نبود . اهالي ده دو روز در بيابان و دشت اطراف دنبالش گشتند اما كسي او را نيافت. و داستان مريم به صورت يك راز و يك پديده عجيب تبديل شد كه هنوز كه هنوز هست درباره آن صحبت مي كنند. و هيچ كس نفيميد مريم واقيت را تعريف مي كرد . يا بافته هاي خيال خود .....
پايان
هرگونه چاپ و كپي برداري از اين داستان بدون ذكر منبع شرعا حرام مي باشد.
سلام اسم من سارا است و هدفم دوستي با مردم ايران است من در كلوب نت عضو هستم شما هم بيا اونجا تا باهم چت كنيم و گل بگيم گل بشنويم* اين هم آدرسش: cloobnet.com درضمن از نظر دادن در مورد وبلاگم خوشحال ميشوم پس نظر يادتون نره -....