حقيقتش اين بار که برايت مي نويسم،  نه شب است و نه سکوت . فقط عاشقي

است و بس.

خبر قابل گفتني نيست ، جز شادي تو و دوست داشتن من .شادم از آن که تو 

شاد و سرمستی .

از خداوند مي خواهم که ، هميشه شادمان و مسرور باشي . چرا که شادي تو

،خوش حالي

 من و اندوه تو ،  مرا محزون و ناراحت خواهد کرد.

و دوستت دارم ، اما نه مثل ليلي و نه مثل مجنون ، تنها مثل خودم ،دوستت

دارم .امشب

طرح زندگيمان را در صفحه ی ذهنم به رنگ آبي با قلم عشق به تصوير

کشيدم .طرحي شد

به ياد ماندني و زيبا ،

عجب اين روزگار پر تلاطم ما درياي وسيعي است .اين درياي خروشان زندگي را

بايد به اميد

رسيدن به ساحلي زيبا  و سبز  پيمود .

اگر قايق عشق من پوسيده و شکسته است ، تو همراهم باش .اين پاروها تشنه

اند که گرمي دستان پرمهر تورا احساس کنند .

من اين دريا را براي رسيدن به ساحل عشق ،و نزديک شدن به افق زيباي

چشمانت خواهم پيمود.

مواظب آن چيزهايي که اگر بشکنند جبرانش کار من و تو نيست ، باش .

بازهم برايت مي نويسم اما اين بار کافيست ......!