سلام
من اومدم بدونه اینکه اتفاقی بیفته
می خواستم نظر شما عزیزا رو در مورده یه چیز بپرسم
اگه یه روز بفهمید نمیتونید صاحبه یه بچه بشید(خدای نکرده)
حاضرید فرزندی یتیمو به فرزندی قبول منید اصلا همین الان که بعضیاتون شاغلید بدون ازدواج کردن
حاضرید مسوولیته یه بچه رو قبول کنید نگید نه من وقت ندارم به این فکر کنید که اون مامان نانازی و بابا
جون شما رو ندارن.
محبت ندارن
حالا از این حرفا گذشته یه وبلاگی دیدم شعر قشنگی داشت خودمم شنیده بودم براتون میزارم

معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسيها

لواشک بين خود تقسيم می کردند

وان يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد.

دلم می سوخت به حال او که بي خود هاي و هو می کرد و با آن شور بي ‌پايان

تساويهای جبری را نشان می‌داد

با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت:

 

 « يک با يک برابر هست...»

از ميان جمع شاگردان يکی ‌برخاست

هميشه يک نفر بايد بپاخيزد.

به آرامی سخن سر داد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است...

نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و

معلم

 

مات بر جا ماند

و او پرسيد :

 

اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود آيا باز

 يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد:

 

 آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

 

وانکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

 

 پايين بود...

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون ،

 

 چون قرص مه مي ‌داشت

 

 بالا بود

وآن سيه چرده که می ناليد

 

 پايين بود....

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو می شد

حال می‌ پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفت خواران

 

 از کجا آماده مي ‌گرديد؟

يا چه‌ کس ديوار چين‌ها را بنا مي ‌کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم مي ‌گشت؟

يا که زير ضربه شلاق له مي ‌گشت؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه‌ کس آزادگان را در قفس مي ‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت :

- بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

 يک با يک برابر نيست..

راسی یکی با اسمه خودم برام نظر گذاشته بود کاره جالبی بوود ولی یکم بوی......میداد